پاکسازی نژادی

Posted: مه 18, 2012 in Uncategorized

دارم چیزای جدیدی رو یاد میگیرم. نژاد پرستی‌ در انگلیس به هوشمندانه‌ترین شیوه در حال انجام شدنه. یک نگاه به قوانین مهاجرت همه چیز رو روشن می‌کنه. خارجی‌‌ها بهش میگن «Survival of the fittest «. هر کس که شغل پر درامدی پیدا کنه میتونه بمونه. هرکس که پول زیادی داشته باشه می‌‌تونه بمونه. هر کس که یک کار خوب (نه عالی‌) پیدا کنه میتونه بمونه ولی‌ هیچ تضمینی نیست که بتونه اقامت دائم بگیره.

نژاد پرستی‌ به شیوه سیستماتیک و دولتی در قوی‌ترین شکل ممکن. ما البته نمی‌‌تونیم هیچ اعتراضی داشته باشیم. صلاح مملکت خویش خسروان داند و صد البته خود کرده را تدبیر نیست.

دیشب تولدم بود. بیست و پنج ساله شدم. دوران طلایی به پایان رسید و قیمت پوند هم دوبرابر زمانی‌ شد که به لندن اومدم. مثل همه تولّد‌های دیگه م هیچ احساس خاصی‌ نداشتم. ولی‌ همه سنگ تموم گذاشته بودن و خوش گذشت. خانواده چهار نفری ما بعد از مدت‌ها دور هم جمع شده بود.

یه رستوران ارزون رزرو کرده بودم که بابام یاد قیمت پوند نیفته. بعد شام با بابام رفتیم بیرون رستوران، یه سیگار روشن کرد، بهم تعارف کرد، یکی‌ برداشتم و باهاش کشیدم. اوایل عادت نداشت ولی‌ الان که می‌دونه سیگاری نیستم به روش نمیاره، حتا فکر کنم خوششم میاد و اگه بخاطر مامانم نبود بیشتر با هم سیگار می‌‌کشیدیم. بهش گفتم الان دوست داشتی کجا بودی چیکار میکردی چی‌ می‌خوردی، این سوالیه که در خانواده ما هر از گداری مطرح می‌شه و به نوعی مشخص می‌کنه که چه قدر داریم حال می‌کنیم. دیشب البته بعد از یه سیگار، کیک تولّد، دوتا آبجو و یه‌هات داگ دابل دلم نمی‌خواست جای دیگه أی‌ باشم ولی‌ خودم گفتم جای کسی‌ که نیس خالی‌ و واقعا هم جاش خالی‌ بود.

Burger King

Posted: ژانویه 1, 2012 in Uncategorized

داشتم از تعطیلات بر می‌گشتم. دو نفر ایرانی‌ به پستم خوردن و کنارم نشستن، مادر و دختر بودن. همون اول خودمو معرفی‌ کردم که یه موقع چیز پرتی نگن و بعدا خجالت بکشن. ماشالا هر دو هم درشت هیکل بودن. دوتا برگر از برگر کینگ هم خریده بودن و آورده بودن تو هواپیما. حسابی‌ گرسنه بودم و غذای هواپیما هم هنوز سرو نشده بود. از جلو و عقب صدای بچه میومد. نشستم به فیلم نگاه کردن و هدفونم رو کردم تو گوشم و سعی‌ کردم به برگر‌ها فکر نکنم. مادره بهم اشاره کرد، هدفون رو که در اوردم گفت بفرمایید. گفتم نه ممنون. مجبور شدم دو تا ویسکی بگیرم تا شاید غم دنیا از یادم بره (منظور از غم دنیا در اینجا نداشتن ساندویچ از برگر کینگ هست).

یهو مادره بهم اشاره کرد. دوباره هدفون رو در آوردم. بهم گفت آدم واقعا باید وقتی‌ به بچه دار شدن فکر می‌کنه یه پرواز با این همه بچه سوار شه بعد ببینه هنوز دلش بچه می‌خواد یا نه. گفتم من قصد بچه دار شدن ندارم ولی‌ ممنون.

نمیدونم واقعا هدفش چی‌ بود ولی‌ فکر می‌کنم احساس وظیفه میکرد که اینو حتما بهم بگه.

بچگی

Posted: اکتبر 3, 2011 in Uncategorized

بچه که بودم همیشه دلم می‌خواست بزرگ شم و دیگه هیچوقت به بچگی‌ برنگردم. بزرگترای اون موقع میگفتن: «ما همه آرزومون اینه که برگردیم به دوران بچگی‌ و بی‌ مسئولیتی، شما که بزرگ شین میفهمین ما چی‌ میگیم».

من هنوز‌م نمی‌خوام به بچگیم برگردم.

The wall

Posted: مه 23, 2011 in Uncategorized

رفتم کنسرت دیوار، راجر واترز، باهاش داد میزدم، گریه می‌کردم. وقتی‌ تو ایران دی وی دی کنسرتشو میدیدم هیچ فکر نمیکردم یه روز خودشو ببینم. محشر بود…

CNBC

Posted: مه 16, 2011 in Uncategorized

دارم سی‌ ان بی‌ سی‌ نگاه می‌کنم. داره راجع به اخبار اقتصادی حرف می‌زنه. از دستگیری این یارو رئیس آی ‌ام اف تا قیمت ذرت. بعد میگه:
Whatever, next happens, have a profitable day!!!
نه آرزوی شادی می‌کنه نه سلامتی‌. آدم کیف می‌کنه!

Adjustment Bereau

Posted: مارس 23, 2011 in Uncategorized

دیشب پسر عموم بهم زنگ زد گفت کاسپین جان این فیلم جدید «ادجاستمنت بیورو» رو دیدی؟ بهش گفتم ببین این فیلم به درد تو نمی‌خوره ولی‌ بذار یه جریانی رو برات تعریف کنم، وقتی‌ تهران زندگی‌ می‌کردم یه بار با بابام رفتیم این فروشگاه که تو ساعی هست که خشکبار و آجیل و این چیزا میفروشه. یه آقای میانسالی اومد تو مغازه و از فروشنده پرسید: آقا این پسته‌ها خوبن؟ فروشنده گفت جناب این پسته‌ها برای اون کاری که هم من میدونم چیه و هم شما میدونی چیه عالی‌ ان.

حالا منم بهت میگم این فیلم به درد تو نمی‌خوره ولی‌ برای اون کاری که هم تو میدونی چیه و هم من میدونم فیلم خیلی‌ خوبیه. برو با دوستت حالشو ببر.